هرجا باشی آسمان همان رنگی است که دوست داری ببینی

   من واقعا به این جمله خودم ایمان دارم. این جمله را برای این نوشتم که بعضی از دوستان می پرسند کانادا خوب است یا نه ما مهاجرت کنیم یا نه؟ در جواب این دوستان من جمله بالا را تکرار میکنم البته همسر گرامی با من مخالف هستند که صد البته نظر ایشان و سایر دوستانی که این نظر رو دارند هم محترمه. من فقط نظر شخصی خودم را می نویسم: شما چه در کانادا باشید و چه در ایران اگر آدم منفی باشید فقط کاستی ها و بدیها را خواهید دید و اگر آدم مثبتی باشید بیشتر خوبیها را خواهید دید.  

   همه ما، انسان و یک موجود خاکی هستیم با تمایلات مختلف و هر جا که باشیم باز همان خاک، همان آسمان و... برای ما خواهد بود، تنها تفاوت در این است که ما با چه دیدی به زندگی نگاه کنیم و انتظار ما از زندگی چی باشد. من در ایران دوستان و آشنایانی داشتم که بعضی از آنها ثروتمند بودند و بعضی از آنها هم نه؛ ولی خوب در بین آنها ثروتمندانی بودند که فقط زندگی می کردند و کسانی هم بودند با زندگی متوسط که کاملا خوشبخت بودند.

   مهاجرت و کانادا هم از این قضیه مجزا نیستند ، مهاجرت سختی های خودش را دارد، کانادا هم همین طور. اینجا هم شما باید سخت کار کنید، اینجا هم تا چشم روی هم بگذارید آخر هفته شده، اینجا هم بعضی از آدما ممکنه سرتون کلاه بگذارند، اینجا هم بعضی مواقع بی قانونی می بینید، اینجا هم بعضی از ایستگاهاش کثیفه و ... اما خوب این می تونه دید یه آدم منفی باشه چون اینجا شما از اول صبح بدو بدو ندارید، ترافیک ندارید، زمان رفت و آمد اتوبوسها و مترو مشخص است، زندگی شما رو برنامه است، می دونید بعد از چند سال کار کردن و پس انداز کردن می توانید خونه و ماشین با اقساط کم بخرید، می دانید فرزند عزیزتون آینده بهتری خواهد داشت (حداقل می دانید دولت، فرزند شما را تا درسش تمام شود حمایت میکند) و از همه مهمتر به عنوان یک انسان دارای حق و حقوق مشخصی هستید که هیچکس دیگری حق گرفتن آن را از شما ندارد (متاسفانه در ایران تنها چیزی که برای اکثر ما اهمیت ندارد حق و حقوق دیگران است ) و ......

من خودم شخصا فکر می کنم که خوشبختم چون از زندگیم اول از همه سلامتی عزیزانم،  خوشبختی فرزندم، محبت و عشق همسرم و در آخر یک خانه کوچک توام با آرامش را میخوام که تا الان همه اینها را داشتم و فقط امیدوارم که خدا کمکم کنه و بتونم تا آخر عمرم همینطور خوشبخت باقی بمونم. ((در حال حاضر تنها موردی که ناراحتم میکنه دوری از عزیزانم است که آرزو می کنم هرچه زودتر بتوانم اونها رو هم اینجا پیش خودم داشته باشم)).

خوب این نظرات شخصی من بودند حالا تصمیم شما است که اینجا را انتخاب کنید یا نه ؟

زیر نویس:

1-    اینجا یه دوست خوب، رودابه عزیز و ملاقت کردم که واقعا دیدار ایشون باعث خوشحالی من شد. امیدوارم رودابه عزیز هرچه زودتر همان خونه ای که دوست دارند رو زودتر اجاره کنند و کاراشون یکی یکی درست شه.

2-   به نظر من کسانی  که زبان فرانسه را اختراع کردند باید کشت، خفشون کرد و................  یکی جلو من و بگیره وگرنه خودم میرم تک تک قبرشونو پیدا کنم و دوباره خودم اونها رو با دستهای خودم می کشم.  

۳- اگر این زبان فرانسه اجازه بده در پست بعدی تو یک جدول خوبی و بدی اینجا را براتون می نویسم.

از همه جا

۱- این چند وقته که نبودیم درگیر دختر کوچولو بودیم. الان یک ماه که میره مهد و یک ماه که مریضه. دیگه این ۱۰ روز آخر تب کرده بود. من و همسرم یک روز در میان نوبتی رفتیم کلاس و تو خونه موندیم تا بالاخره خوب شد. الان فقط یک مقدار آبریزش بینی داره. تقریبا تو ده روز ۴ تا دکتر ویزیتش کردند . اما همه گفتند ویروسیه و آنتی بیوتیک نمیخواهد. خلاصه جریانی بود.

۲- کلاس فرانسه هم خیلی خوبه. البته زبان فرانسه سخته ولی خود کلاس خوش میگذره. ۲۰ نفر با ملیت های مختلف ، ولی همه در یک سطح. درس خوندن با شوخی و خنده هم دنیایی داره. ولی فکر کنم موقع امتحان کاملا جبران بشه.

۳- در حال حاضر هم تقریبا هر شب یکی دو قسمت از سریال LOST رو میبینیم.  این سریال از کتابخانه نزدیک خونه میگیریم. اینجا هر منطقه ای برای خودش کتابخونه داره. عضویتش برای ساکنین اون منطقه مجانیه و برای استفاده از کتاب و CD و ِDVD  هم هزینه ای پرداخت نمی کنید. فقط اگر سر موعد مقرر کتابها و یا بقیه چیزها رو پس ندید به ازای هر روز دیرکرد باید 25 سنت جریمه بدید.  

 4- دیروز بعد از ظهر به یکی از مزیتهای ایران به اینجا پی بردم. داستان از این قرار بود که با همسرم تصمیم گرفتیم بریم بیرون یه چرخی بزنیم. اومدیم سوار ماشین بشیم دیدم به به یکی از چرخها پنچره. چرخ رو عوض کردم و راه افتادم دنبال پنچرگیری. یک ساعت تموم وست آیلند رو گشتم دریغ از یک دونه پنچرگیری که باز باشه. این اتفاق ساعت ۶ بعد از ظهر روز شنبه افتاد. این رو هم بگم که زاپاس ماشینها در اینجا از ۴ چرخ دیگه باریکتره. پس زیاد باهاش نمیشه راه رفت. اینچا بود که یاد ایران افتادم که در یک خیابان (مثل گلبرگ در شرق تهران) حدافل ۴ تا پنچری و تعویض روغنی بود که ساعت ۲ نصف شب هم میرفتی یکیشون باز بود. هیچی برگشتیم خونه. امروز صبح رفتم Canadian Tire برای پنچرگیری. اول تو کامپیوتر مشخصات ما رو وارد کرد. بعد کلید ماشین رو گرفت گفت یه دوری تو فروشگاه بزن تا ماشین آماده بشه. بعد از یک ساعت صدا کردند که بیا. رفتم گفتند که تایرت درست بشو نیست. باید یک دونه نو بخری . گفتم ماشین رو بدید برم. رفتم یه جای دیگه هم همینو گفت. برگشتم دوباره Canadian Tire گفتم خوب تایر نو بدید. گفت اون یکی تایر هم تعریفی نداره. گفتم خوب اونو هم عوض کنید. دو تا تایر نو هرکدوم 70 دلار با اجرت تعویض (50 دلار) بعلاوه TAX شد 215 دلار   .  این هم از لانگ ویکند ما .